چشمهایم می سوزند. نمی دانم ساعت که از ده می گذرد این طوری می شوم یا نه. بعد از ظهر به قدر کافی خوابیده ام، اعصابم خرد می شود وقتی نمی فهمم چه ام است. دارم با پروا زندگی می کنم. انگار همزادم است. خیلی شبیه من است و با وجود این که سی و دوساله است، تمام رفتارهایش را در رابطه انگار من انجام داده ام. شوهرش وقت دعوا همان حرف هایی را به او می زند که شوهر من. فقط حیف که قدش کوتاه است، از من کوتاه تر. چشم هایش هم قهوه ای خیلی تیره اند و دوست دارد دایم موهایش را بلوند کند. وگرنه می توانستیم به جای هم زندگی کنیم. می توانستیم در هم حلول کنیم و زندگی مان بشود مثل این فیلم های ترسناکی که بعد از دیدنشان تا یک ماه خوابت نمی برد و از ترس، در جایت وول می خوری و می لرزی.
شاید بهتر باشد چشم های پروا خاکستری-سبز باشند...نه همان قهوه ای تیره بهتر است. تیرگی چشم عمقش را زیاد می کند. عمقش که زیاد شد، می شود شخصیت را پیچیده کرد و کاری کرد که رفتارهایش قابل پیش بینی نباشند. این طوری عنانش گاهی از دست خود من هم در می رود و جذابیت قضیه می رود بالا.
کتابم زیاد است. اگر الان صفحه چهل باشم یعنی می رسم تا آخر شب به صد صفحه برسانمش؟؟؟ فکر نمی کنم. حرف هایم شبیه هذیان است. دلم می خواهد سرم را در یک بشکه آب یخ فرو کنم...پروا بدجوری روی اعصابم رفته است.
شاید بهتر باشد چشم های پروا خاکستری-سبز باشند...نه همان قهوه ای تیره بهتر است. تیرگی چشم عمقش را زیاد می کند. عمقش که زیاد شد، می شود شخصیت را پیچیده کرد و کاری کرد که رفتارهایش قابل پیش بینی نباشند. این طوری عنانش گاهی از دست خود من هم در می رود و جذابیت قضیه می رود بالا.
کتابم زیاد است. اگر الان صفحه چهل باشم یعنی می رسم تا آخر شب به صد صفحه برسانمش؟؟؟ فکر نمی کنم. حرف هایم شبیه هذیان است. دلم می خواهد سرم را در یک بشکه آب یخ فرو کنم...پروا بدجوری روی اعصابم رفته است.